تبليغاتX
بودنی دیگر - خرگوش
 
هستم .بی آنکه فرصتی برای انکار باشد...
 

 

خرگوش نیست، توده چرم است و استخوان

هی لاشـــــــخور، نگاه کن و منتـــــظر بمان

 

طولی نمی کشد، نفست سیر می شود

اینجاســـت سهــــم روز تو از آفتاب و نان

 

آنسوی دشــــــت گله خرگوش می دود

این گوشه یک مچاله تن، می خورد تکان

 

(من مادرش نبودم و او کودک من است

لعنت به مرزهای زمین، رنگ خون زبان)

 

منقار خشک و کاسه گرم و سفید چشم

چنـــــــــــگال در کلاف پریـشـــــیده رگان

 

ناراحـــت از حقارت این صـــــــید نیم روز

برخاست لاشخور پی خرگوش نیمه جان

 

یا نه! دوان دوان کسی آمد سراغ، و ماند

فــــرزند خاک، از ســـــــتم باد در امــــان

...

هی لاشخور ستاره این عکس می شوی

لطـــــفا بخند، راست نگه کن، بله، همان!

 

***

عکاس قبل خودکشی اش سیر گریه کرد

این عکــس را که بست به پیشانی جهان

 

  نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم تیر 1384ساعت 12:34  توسط سپهری  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM