هستم .بی آنکه فرصتی برای انکار باشد... |
شعله ور در تماشای پاییــز، باد را گیســوانش ورق زد
گریه گل کرد و باران درخشید، ابر را آسمانش ورق زد
لب گشود و تبسم رها شد، پلک برهم زد و شعر جوشید
لحن رنگـــین آب و هوا را، انحـــــنای کمـــــانش ورق زد
شهــــریار دو آتشــفشان بود، روی ســـــیاره بی نشــــانی
نیمه شب بغض تنهایی اش را، چشم پولک نشانش ورق زد
تلخ و شیرین گل سرخ رویید، ماند و بالید با عطر و با اخم
ســـــهم ســیاره از زندگی را، ســـــاقه ناتوانش ورق زد
کار گل ناز بود و بهــــانه، شهــــــریار از گل ســرخ رنجید
ناز و آزردگی سر نمی شد، رنج می برد، از آنش ورق زد
تیله ماه بین دو انگشت، گوی زرین خورشید در مشت
لی لی از راه شیری گذر کرد، بـُعد را زانوانش ورق زد
خاک را دید و فهمید و آموخت، بی گل سرخ اهلی نمی شد
فرصـت یک گل سرخ خودخواه، عشق را در نهانش ورق زد
شهریار سفـرهای کوچک، شـهر بودن به شهر نبودن
ترس آغاز سخت سفر را، تک تک استخوانش ورق زد
شــــــهریار مسافر درخشـید، در افقهای اندیشه و مهر
راستی برگ رنگینی از عشق، راوی داستانش ورق زد
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|