تبليغاتX
بودنی دیگر
 
هستم .بی آنکه فرصتی برای انکار باشد...
 
 

پـَری، از آن همه طاووس سبز و آبی ماند

چراغ کوچـکی  از شــــــهر آفــــتابی ماند

 

پری، از آن همه چتر عقیق و یاقوتی

میان حوصـله و حســرت کتابی ماند

 

کتاب، ســکه عهد عتیق و عـزلت بود

و روی رف، بغل سرکه و شرابی ماند

 

دلم هـوایی نیلوفـــر نگاهـت شـــد

خیال چشم تو در کاسه لعابی ماند

 

چراغ شعله وری از عطش فراهم کن

زلال چشـمه درخشید و بوی آبی ماند

 

تو مانده ای، که مبادا ستاره ات خاموش

برای آن هــــــمه پرسیدنی، جوابی ماند

 

  نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 23:59  توسط سپهری  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM