تبليغاتX
بودنی دیگر
 
هستم .بی آنکه فرصتی برای انکار باشد...
 

 

بيــــچاره مـُــرده شــوی  بداخـــــلاق  ژنده پوش

اين زخم هاي تازه چه سخت است شستشوش

 

آن چشمهاي سرمه چه خوابي نشسته اند

دور از نگاه آينـــــــه هايــــی كه روبــــروش

 

برداشـــت پيت كهـــنه و لبـــــريز گريه را

اين زندگي كه نيست  هم ارزاني هووش

 

فـرياد مي کشـــید و صــــدا پر نمی گرفت

از بس كه بغض هاي ترك خورده در گلوش

 

آن روزهـــــا که ظـرف غــذایش همیـــشه پـُر

دستش همیشه جارو  و کتری همیشه جوش

 

مردش همیشه سينه زحمت  نه اهل دود

مي رفت بار زندگیـــش کَــــم کَمک بدوش

 

اســـــفندها افاقه نكردند و چشم خورد

آرامش گريخته سخت است جستجوش

 

اســـــفند شد كه چشــم حسـادت بتَرکَــدش

 در کوچـــه های فاجــعه پیچــــیده  تلخ بوش

 

بيچاره مرده شوی  كه جاخورده فکر کرد

انگــار پر نمی شود از مـــرگ چشم و گوش

 

  نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 10:0  توسط سپهری  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM