هستم .بی آنکه فرصتی برای انکار باشد... |
خرگوش نیست، توده چرم است و استخوان
هی لاشـــــــخور، نگاه کن و منتـــــظر بمان
طولی نمی کشد، نفست سیر می شود
اینجاســـت سهــــم روز تو از آفتاب و نان
آنسوی دشــــــت گله خرگوش می دود
این گوشه یک مچاله تن، می خورد تکان
(من مادرش نبودم و او کودک من است
لعنت به مرزهای زمین، رنگ خون زبان)
منقار خشک و کاسه گرم و سفید چشم
چنـــــــــــگال در کلاف پریـشـــــیده رگان
ناراحـــت از حقارت این صـــــــید نیم روز
برخاست لاشخور پی خرگوش نیمه جان
یا نه! دوان دوان کسی آمد سراغ، و ماند
فــــرزند خاک، از ســـــــتم باد در امــــان
...
هی لاشخور ستاره این عکس می شوی
لطـــــفا بخند، راست نگه کن، بله، همان!
***
عکاس قبل خودکشی اش سیر گریه کرد
این عکــس را که بست به پیشانی جهان
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|